شناسه خبر:595
گروه محققین:

نحوه شهادت حضرت به نقل از اباصلت

  • انداز قلم

من اندکي در صحن خانه با حالتي افسرده و اندوهگين ايستاده بودم که در آن حال چشمم به جواني نورس، خوش روي، مجعد موي، شبيه ترين مردم به حضرت رضاعليه السلام افتاد که داخل خانه شد.

اباصلت شناسی

در ادامه روايت (پس از خبر از موضع قبر شريف امام)، اباصلت نقل مي کند: آن گاه (حضرت) فرمود: "اي اباصلت! فردا من بر اين فاجر(مأمون) وارد مي شوم، پس اگر از آن جا سر برهنه خارج  شدم، با من سخن گوي و من پاسخت را خواهم داد، ولي اگر در بازگشتن، سرم را پوشيده بودم با من سخن مگو!".

اباصلت گويد: چون صبح شد، حضرت لباس خود را بر تن کرد و در محراب عبادتش منتظر نشست، که ناگهان غلام مأمون وارد شد و گفت: امير شما را احضار مي کند، حضرت کفش خود را به پاي کرد و رداي خود را بر دوش افکند و برخاسته حرکت کرد و من در پي او مي رفتم تا بر مأمون وارد شد. در پيش روي مأمون طبقي از انگور بود و طبق هايي از ميوه ها و در دست او خوشه انگوري بود که مقداري از آن را خورده بود و مقداري از آن باقي بود، چون چشمش به آن حضرت افتاد، از جاي برخاست و با ايشان معانقه کرد و پيشانيشان را بوسيد و آن حضرت را در کنار خود نشانيد و خوشه انگوري که در دست داشت را به آن جناب داده و گفت: يا بن رسول اللهصلي الله عليه و آله! من انگوري از اين بهتر تاکنون نديده ام، حضرت بدو فرمود: "بسا مي شود که انگوري نيکو، از بهشت است" (يعني انگور نيکو در بهشت است). مأمون گفت: شما از آن تناول کنيد. امام فرمود: مرا از خوردن آن معاف بدار، گفت: بايد تناول کني، براي چه نمي خوردي؟ شايد خيال بدي درباره من کرده اي؟ و خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد و بعد پيش آورده و امام از او گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذارده و خوشه را بر زمين نهاد و برخاست. مأمون پرسيد: به کجا مي رويد؟ فرمود: "به آن جا که تو مرا فرستادي!" و عبا به سر کشيده و خارج شد. 

اباصلت گويد: من با حضرت سخني نگفتم تا داخل خانه شد و فرمود: درها را ببنديد (کسي را راه ندهيد). درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابيد.

 من اندکي در صحن خانه با حالتي افسرده و اندوهگين ايستاده بودم که در آن حال چشمم به جواني نورس، خوش روي، مجعد موي، شبيه ترين مردم به حضرت رضاعليه السلام افتاد که داخل خانه شد. من پيش دويدم و سؤال کردم: قربانتان درها که بسته بود، شما از کجا وارد شديد؟ گفت: آنکه مرا از مدينه در اين وقت به اينجا آورد، همو مرا از در بسته وارد خانه نمود، پرسيدم شما که باشيد؟ گفت: من حجت خدا بر تو هستم، اي اباصلت! من محمدبن علي مي باشم.

سپس به سوي پدرش رفت و وارد اطاق شد و مرا فرمود با او داخل شوم، چون ديده پدرش حضرت رضاعليه السلام بر او افتاد، يک مرتبه از جا جست و او را در بغل گرفت و دست در گردن او کرد و پيشانيش را بوسيد و او را با خود به فراش کشيد و محمد بن علي عليه السلام به رو درافتاد و پدر را مي بوسيد و آهسته به او چيزي گفت که من نفهميدم، اما بر لبان حضرت رضاعليه السلام کفي ديدم که از برف سفيدتر بود، اباجعفرعليه السلام آن را با زبان بر مي گرفت و بعد حضرت دست زير لباس بر سينه برد و چيزي مانند گنجشک بيرون آورد و اباجعفرعليه السلام آن را بلعيد و حضرت از دنيا رفت.

 

 

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد